تبليغاتX
چشمهاي هميشه خيس عاشق


دوست داشتن بالاترين لذت دنياست و اگر بشه دلي داشت به عمق و وسعت دريا مي شه همه آدماي خوب دنيا رو
توش جا داد

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني

 

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه منم دارم میشم مثل این ابر  دوست دارم مریم

salar

 روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من و تو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

 

عشق يعني قطره قطره آب شدن...

در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن عشق يعني بر دلي چيره شدن...

دست از جان شستن و مـجنون شـــدن عشق يعني در حضور باران طوفان شدن...

 در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن...

 بر دامان وي افتادن و بي جان شدن عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن...

 از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن

 

 

در چشم هایت نگاه کردم تمام زیبایی های آفرینش را دیدم ، خودتو نگیر تو چشات خودمو دیدم !

دوست دارم مریم

 

شهادت حضرت علی (ع) بر عموم مسلمين جهان تسليت باد

 

دل خون تر از ابرو طوفان           غمگين تر از باده باران

مانده به راه پدر                      تنها ترين چشم گریان

من زينبم زينبم من                     از غصه جان بر لبم من

 

 

مانده ام تنها سالار مضطر من               بعد از تو شد خاک عالم بر سر من

هر زمانی که می آمد ناله مادر         روی نيزه بغض میکرد ساقی لشکر

گرچه از پا در نياورد زخم شمشيرم         

                                                  روی خاک غم نوشتم بی تو ميميرم

حاجت مرحم ندارد زخمی احساس    

                                               درد بی درمان زينب دوری عشق باز

 

 

نگاهم...

 

خيره مانده است بر كوچه هاي مه آلود

بر دشتهاي طوفان زده ياس

 

دستانم...

 

در زير بارش برفي سنگين انتظار مي كشد

 

انتظار روزي كه ...

 

در كنار تو خاطرات شيريني داشته باشم...

تو را دوست دارم

 

                               نمي دانم چرا

 

شايد اين من نيستم كه تو را دوست دارم

                                           

                                  شايد اين گوشهايم است كه

 

                                               عاشق شنيدن صداي توست.

 

شايد اين چشمانم است كه لحظه لحظه عاشق شنيدن ديدن توست.

 

شايد اين زبان سرخ من است كه نامت را به زبان عشق مي گويد.

 

شايد اين قلب من است كه براي تو مي تپد.

 

اين سلولهاي من است كه تنها براي با تو بودن زندگي مي كند.

 

اين زندگي من است كه براي تو جريان دارد.

 

              اين واقعا من هستم كه بي هوا عا...عاشقت شدم.

شاید بر تاج و تخت ماه تکیه کنم اما هیچ وقت به خورشید التماس نمی کنم زیرا که نور مهتابه که شبها رو با من قسمت میکنه.

 

 

 

 

 

 

با چشمانی باز به دیدارت آ مدم برای اولین بار اما حالا که آ خرین دیدار ماست دگر چشمی هم نمانده تا بر سوگ رفتنت چون ابر بهار ببارد

 

 

 

به هیچ گلی نامت نمگذارم زیرا که زیبائیت در وصف نمگنجد چه رسد به بر نام گل

 

 

 

تمام این شکوفها تقدیم به تو باد

هر آنچه از دل رها تقدیم به تو باد

از چشم دل آمد اشکی آن هم تقدیم تو باد

چکه چکه ریخت عشق از قلبی آن هم تقدیم تو باد

 

 

تقدیم به تنها بهار زندگیم که برای من همیشه سبز است و هیچ خزانی ندارد

 

با دلی پر از عشق تقدیم به مریم عزیزم

دوست دار تو

سالار

 

 

 

شجاعت

 

 


دختر پرسيد: پس شما فكر مي كنيد من آدم شجاعي هستم؟

 

بله اينطور فكر مي كنم.

 

شايد باشم براي اينكه معلمهاي خوبي داشته ام. با يكي از آنها سالها پيش

 

موقعي كه داوطلبانه در بيمارستان استانفورد كار مي كردم آشنا شدم.

 

مريض كوچكي داشتيم به اسم ليزا كه بيماري عجيبي داشت. برادر پنج

 

ساله اش هم گرفتار همين بيماري شده بود ولي بدنش به شكل معجزه آسايي

 

توانسته بود پادزهر اين بيماري را بسازد و حالا در خون او اين ماده وجود

 

داشت. پزشك وضعيت خواهر كوچولو را براي پسرك پنج ساله توضيح داد

 

و گفت: تنها راه نجات خواهرش اين است كه خون بدن او را بگيرند و به

 

بدن خواهرش بزنند. پسرك لحظه اي فكر كرد و بعد نفس عميقي كشيد و گفت:

 

باشد! اگر ليزا نجات پيدا مي كند مساله اي نيست.

 

در فاصله اي كه كار انتقال خون انجام مي شد رنگ به گونه هاي ليزا برگشت

 

و رنگ صورت پسر و لبخند زيباي روي لبش پريد.پسرك با لبهاي لرزان از

 

دكتر پرسيد: همين حالا مي ميرم يا بعد؟

 

طفلك پسرك كه خيلي كوچك بود خيال كرده بود قرار است همه خون بدنش

 

را به بدن خواهرش منتقل كنند. بله من شجاعت را از چنين معلمهاي نازنيني

 

ياد گرفتم.

پسر بچه گفت: من گاهي قاشقم را مي اندازم.

 

پيرمرد گفت: من هم همينطور.

 

پسر بچه گفت: شلوارم را هم خيس مي كنم.

 

پيرمرد گفت: من هم همينطور.

 

پسر بچه گفت: من اغلب گريه مي كنم.

 

پيرمرد گفت: من هم همينطور.

 

پسر بچه گفت: ولي از همه بدتر اين كه بزرگترها به من اعتماد نمي كنند.

 

و گرماي يك دست پير چروكيده را روي دست خودش احساس كرد.

 

پيرمرد گفت: به من هم همينطور.

در يك جاده دور افتاده جنوب اتوبوسي به راه خود ادامه مي داد.

 

روي يكي از صندليهاي اتوبوس پيرمردي نشسته بود و دسته گل

 

تازه اي را در دست مي فشرد و وسط اتوبوس دختري ايستاده بود

 

و دائم به گلهاي پيرمرد نگاه مي كرد.

 

موقعي كه پيرمرد مي خواست از ماشين پياده شود دسته گل را به

 

دختر داد و گفت: مي بينم كه عاشق گل هستي و من فكر مي كنم

 

همسرم از اينكه اين گلها را به تو بدهم خوشحال مي شود.

 

دختر گلها را پذيرفت و ديد كه پيرمرد از اتوبوس پياده شد و به

 

طرف قبرستان كوچكي به راه افتاد.

در بهار دو تا بذر در خاك حاصلخيز كنار هم نشسته بودند.

 

اولين بذر گفت : مي خواهم رشد كنم مي خواهم ريشه هايم را در خاك زير

 

پايم بدوانم و ساقه هايم را از پوسته خاك بيرون بكشم. مي خواهم غنچه هاي

 

لطيفم را باز كنم و نويد فرا رسيدن بهار را بدهم... مي خواهم گرماي آفتاب

 

را روي صورتم و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگهاي خود احساس

 

كنم!

 

بذر دوم گفت: من مي ترسم اگر ريشه هايم را در خاك زير پايم بدوانم از

 

كجا معلوم كه در تاريكي به چيزي بر نخورم.اگر راهم را از ميان پوسته

 

سخت بالاي سرم بيابم از كجا معلوم كه جوانه هاي لطيفم از بين نروند...

 

واگر بگذارم كه جوانه هايم باز شوند از كجا معلوم كه يك مار نيايد و آنها

 

را نخورد. واگر بگذارم غنچه هايم باز شوند از كجا معلوم كه طفلي از زمين

 

بيرون نكشد نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود.

 

و اينطور بود كه او منتظر ماند.

 

مرغي خانگي كه در خاك دنبال دانه مي گشت بذر منتظر را ديد و

 

 او را خورد.

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد براي هميشه زيرا مي دانم

 

كه به سوي من باز خواهي گشت پس با همه ي توانم تلخي اين

 

انتظار را تحمل مي كنم و به انتظارت خواهم ماند زيرا قلب من

 

با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را مي نوازد قلبي كه در

 

آن خاطره ها و خوشي ها تا ابد مدفون است.حتي اگر بدانم جسمت

 

به سوي من باز نمي گردد باز هم به انتظارت مي نشينم شايد روزي

 

صداي پايي را بشنوم كه از آن تو باشد.

 

 

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت

 

هر بار كه عصباني مي شود بايد يك ميخ به ديوار بكوبد.

 

روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد.طي چند هفته بعد همان طور كه ياد

 

مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار

 

كمتر مي شد.او فهميد كه مهار كردن عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخها بر ديوار

 

است...

 

او اين نكته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد كرد كه از اين به بعد هر روز كه

 

مي تواند عصبانيتش را مهار كند يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد.

 

روزها گذشت و پسر بچه سر انجام توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از

 

ديوار بيرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت:

(پسرم!تو كار خوبي انجام دادي .اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن .ديوار ديگر هرگز

مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهاي بدي مي زني آن حرفها

هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را

بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد آن زخم سر جايش است.

زخم زبان هم به اندازه ي زخم چاقو دردناك است.)

يك تبسم زيركانه يك عروسك بچه گانه و يك بازيه كودكانه كافي بود براي

 

 عاشق شدنم و تو اين كار را كردي چقدر ساده عاشقت شدم...

 

مثل قصه كودكانه تو شدي براي من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چقدر

 

ساده عاشقم كردي و از آن ساده تر رهايم كردي...

 

گفتم بمان پري قصه ها كه من بي تو ميميرم خنديدي و گفتي بازي زيبايي

 

بود گفتم بيا بازي كنيم گفتي من كودك نيستم بزرگ شده ام گفتم مگر بزرگترها

 

بازي نمي كنند؟گفتي بازي نه زندگي مي كنند گفتم پس بيا زندگي كني مثل بازي

 

گفتي زندگي بازي نيست گفتم پس با عشقه تو چه كنم؟ گفتي رهايش كن

 

بازي بود زندگي كن.

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو                                                                         

 

به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو                                                                                          

      &nb